سه شنبه 4 دي 1386

همیشه فقط یکبار اتفاق می افتد
و فقط می توانم یکبار انتخاب کنم
و وقتی گذشت ، آن را باید با تشریفات در گورستان خاطرات و دوراهی ِ انتخاب هایم دفن کنم.
آری همیشه فقط یک فرصت است و هیچگاه تکرار نمی شود
و حتی زیباترین لحظه ها هم نمی توانند جایگزین معمولی ترین لحظه ها شوند ...
هچنان گل ها که هیچکدام نمی توانند جایگزین دیگری شوند
من اینبار شنیدم... با صدای بلند شنیدم... همه آن چیزهایی را شنیدم که حتی از تفکر به آنها نیز تردید داشتم
و همیشه این تردید است که مانند معشوقه ای متزور مرا به تباهی می کشاند...
آری تردید با من زاده شد !

کاش همه ی چیز هایی که مبنای سعی و تلاش دیگران برای زندگی کردن و بدست آوردن را تشکیل میدهد ، در نظر من آنقدر ناچیز و حقیر نبودند
و کاش من که فارغ از غم های حقیقی در برابر ذهنم صف کشیدم ، شعارهای مسخره نمی دادم...

گاهی سرگرم میشوم و وقتی که نیستم ،شعار می دهم و آنگاه است که نفرت مرا فرا می گیرد
نفرت از خویشتن بیگانه ، نفرت از همه ی غم هایی که برای من نیست، نفرت از همه عشق هایی که از خود دریغ کردم و نفرت از شعارهایی که ذهنم را از آنها انباشتم...

و دیوار را خودم خواهم شکست و پرده ها را خواهم درید ... آجری را سالم نخواهم گذاشت
و برهنه در برابر همگان خواهم ایستاد ، محکم و استوار ، و مستقیم پیش خواهم رفت
به همان جدیت ، آری به همان جدیت کودکی ام در هنگام بازی ، ...

ارسال شده توسط مهدی در تاریخ سه شنبه 4 دي 1386

کل بازدید ها: 12016
بازدید های امروز: 0
بازدید های دیروز: 6
بازدید های هفته: 6
بازدید های ماه: 6