چهارشنبه 18 مهر 1386
مدتی است هیچ حسی ندارم ... نه احساس درد نه احساس لذت. چیزی زیاد غمگینم نم کنه، اتفاق شادی هم برام نمی افته و شاید بهتر بگم شاید من از چیز های کوچک دیگر شاد نمی شوم. روز ها تکراری است و من به مانند محکومی می مانم که باید سلولش را تا پایان محکومیتش هر روز دور بزند. روز ها دقیقا شبیه یکدیگرند. همان انسان ها ، همان قوانین، همان رابطه ها، همان ارزش ها. همان مسیر مشابه که هر روز طی می شود گاهی با کسی جدید آشنا می شوی، خبر تازه ای می شنوی و یا در نهایت شاد یا غمگین می شوی. به من یاد داده اند و شاید در غریزه ام بوده است که باید امیدوار باشم و برای زندگی بهتر تلاش کنم. ولی مسئله امید داشتن نیست ، مسئله نا امیدی و افسردگی نیست. مسئله حس شدید بی حسی و تکرار گریز ناپذیر زندگی است. مسئله تکراری است که به آن معتادیم و در این تکرار بیهود خویشتن را آزار می دهیم. نمی دانم ، ولی حتما چیزی هست که انسان را از این تکرار نجات دهد. معنایی به زندگی اش بخشد. و من فکر می کنم آن چیز می تواند حس جزیی از کل بودن باشد. یعنی بدانی که تو جزیی از یک کل هستی و برای انجام رسالتی آفریده شده ای. و باور کنی که همه چیز این گونه هست، درون همه ی ما یک روح واحد جریان دارد و ما قطره های یک اقیانوس هستیم. قطره ها خاصصیت اقیانوس را ندارند ولی در عین حال اقیانوس از همین قطره ها ساخته شده. ما انسان ها همان قطره ها هستیم. اگر واقعا باور داشته باشیم همه چیز در هستی برای رسیدن به هدفی واحد وجود دارد و روح واحدی در آنها جریان دارد شاید بتوانیم به همه چیز عشق بورزیم. عشقی کامل و بی قید و شرط. عشقی که حتی از سنگ کنار رودخانه آن را دریغ نکنیم چون می دانیم دلیل وجود یا آفرینش آن چیست !!!!
ارسال شده توسط مهدی در تاریخ چهارشنبه 18 مهر 1386
نظرات (2)
سلام دوست عزيز اگه حاضر به تبادل لينک با من هستی در قسمت نظرات وبلاگم به من اطلاع بده.با تشکر
با درود و سپاس از اینکه از سایتم بازدید کردی![لبخند]
مثل همیشه برات آرزوی شادی و تندرستی دارم! و منتظر پستهای جدیدت هستم![چشمک]
پیروز و پاینده باشی![گل][گل][گل]