چهارشنبه 15 آبان 1387 04:26

حیوان را در قفسی که ساخته ای بنگر،
مطمئنی که کدام طرف هستی ؟
بهتر است از نزدیک به چشم هایش نگاه نکنی،
مطمئنی کدام طرف شیشه ایستاده ای ؟
به امنیت زندگی که ساخته ای بنگر،
همه چیز در همان جایی که تعلق دارند.
پوچی درون قلبت را حس کن،
و همه اش... دقیقا همان جایی هستند که به آن تعلق دارند.

اگه همه چیز در اطرافت آن طور که به نظر می رسند نباشند چی ؟
اگه همه ی این دنیایی که فکر می کنی می شناسی فقط یه رویای ساختگی باشه چی ؟
و اگر به تصویرت در آیینه بنگری،
آیا این همه ی آن چیزیست که می خواهی باشی ؟
اگر میتوانستی از میان شکاف ها بنگری چی ؟
آیا خودت را می دیدی... خودت را که از دیدن  ترسیده ای ؟

اگر تمامی دنیا فقط در ذهن تو باشد چی ؟
فقط تخیلات ساخته ی خودت
شیاطین خودت و خدایان خودت تمامی زندگان و مردگان
و تو واقعا باید بدانی
می توانی در این توهم زندگی کنی
می توانی تصمیم بگیری باور کنی
به گشتن ادامه می دهی ولی نمی توانی جنگل را پیدا کنی،
آیا در میان درختان پنهان گشته ای ؟



See the animal in his cage that you built,
Are you sure what side you're on?
Better not look him too closely in the eye,
Are you sure what side of the glass you are on?
See the safety of the life you have built,
Everything where it belongs
Feel the hollowness inside of your heart,
And it's all...right where it belongs

What if everything around you,
Isn't quite as it seems?
What if all the world you think you know,
Is an elaborate dream?
And if you look at your reflection,
Is it all you want it to be?
What if you could look right through the cracks,
Would you find yourself...find yourself afraid to see?

What if all the world's inside of your head?
Just creations of your own
Your devils and your gods all the living and the dead
And you really oughta know
You can live in this illusion
You can choose to believe
You keep looking but you can't find the woods,
Are you hiding in the trees?
سه شنبه 26 شهريور 1387 04:47

در گذشت ریچارد رایت نوازنده ی محبوب گروه پینک فلوبد را به تمامی طرفداران و علاقه مندان این گروه تسلیت می گم.

وقتی به نبود گروهی مثل پینک فلوید فکر می کنم، ناراحت میشم، یعنی ممکنه دیگه گروهی مثه پینک فلوید تکرار نشه، گروهی که تونست با طرز فکرش عقاید و دیدگاه خیلی ها رو عوض کنه و همچنین تونست وضعیت اجتماعی  انگلیس رو با نقد های تند و البته سازندش عوض کنه.

ولی نه. هرگز. هرگز پینک فلوید تکرار نخواهد شد. همونطوری که خیلی از هنرمندان در کل تاریخ هرگز تکرار نشدند و مشابهی نداشتند.

ولی همیشه،  فردا روز دیگری بوده است و چه کسی می داند فردا چه خواهد شد، شاید چیزی نو تر.

بیوگرافی مختصری از ریچارد رایت و پینک فلوید به نقل از رادیو زمانه :

ریچارد رایت، نوازنده کیبرد پینک فلوید، درگذشت

ریچارد رایت، یکی از پایه‌گذاران گروه راک پینک فلوید و نوازنده کیبرد این گروه، امروز (دوشنبه) در سن ۶۵ سالگی درگذشت.

به گزارش خبرگزاری آسوشیتد پرس، و به گفته سخنگوی پینک فلوید، رایت پس از جدالی سخت با سرطان در خانه‌اش در انگلیس درگذشت.


ریچارد رایت (عکس از سایت دیوید گیلمور)

به گفته این خبرگزاری، رایت با راجر واتر و نیک میسون، دیگر اعضای پینک فلوید، در دوران دانشگاه آشنا شد و به سیگما ۶، گروه اولیه موسیقی آنها، پیوست. آنها به همراه سید برت که تازه درگذشته است در سال ۱۹۶۵ پینک فلوید را پایه‌گذاری کردند.

به گفته جو بوید، یکی از تهیه‌کنندگان دنیای موسیقی که در آغاز کارش با پینک فلوید همکاری کرده است، کار کیبورد ریک (ریچارد) نقش مهمی در کیفیت کار پینک فلوید بازی می‌کرد.


گروه پینک فلوید، ۱۹۶۷ (AP)

در هنگام ساختن "The Wall"، یکی از معروف‌ترین آلبوم‌های پینک فلوید، اختلافاتی میان راجر واتر، دیوید گیلمور و ریچارد رایت در گرفت و به اصرار راجر واتر بر اخراج رایت منجر شد. به همین دلیل همکاری رایت با پینک فلوید محدود شد، به شکلی که در ساخت آلبوم "The Final Cut" این گروه در سال ۱۹۸۳ شرکت نکرد.

پس از آن ریچارد رایت گروه جدیدی به نام Zee را تشکیل داد و یک آلبوم به نام "Identity" با این گروه بیرون داد.

پس از آنکه راجر واتر در سال ۱۹۸۵ از پینک فلوید جدا شد، رایت به گروه بازگشت و به همراه میسون و گیلمور آلبوم‌های "The Division Bell" و "A Momentary Lapse of Reason"را ساخت. او همچنین آلبوم های انفرادی "Wet Dream" را در سال ۱۹۷۸ و آلبوم "Broken China" را در سال ۱۹۹۶ بیرون داده است.


نیک میسون (بالا)، ریچارد رایت (راست)، دیوید گیلمور (چپ)، ۱۹۸۸ (AP)

در جولای سال ۲۰۰۵، رایت، واترز، میسون و گیلمور در کنسرت خیریه "Live 8" در لندن دور هم جمع شدند و پس از ۲۵ سال در کنار یکدیگر و تحت عنوان پینک فلوید به اجرای برنامه پرداختند.

رایت همچنین در کارهای انفرادی دیوید گیلمور شرکت داشته است، از جمله آلبوم ۲۰۰۶ گیلمور به نام "On an Island".

به گزارش آسوشیتد پرس، گیلمور امروز (دوشنبه) با ادای احترام به رایت گفت نقش مهم او اغلب نادیده گرفته می‌شود.

به گفته گیلمور، «او همیشه ملایم، بی‌دردسر و آرام بود، اما صدا و اجرای پر روحش بخشی مهم و جادویی در مهم‌ترین کارهای پینک فلوید بوده است. من هیچوقت با کس دیگری که مثل او باشد اجرا نداشته‌ام.»


لینک‌های مرتبط:
نوشته دیوید گیلمور در وبلاگ شخصی‌اش پس از مرگ ریچارد رایت
Cluster One، یکی از کارهای رایت با گروه پینک فلوید
لینک‌های مربوط به درگذشت ریچارد رایت در بالاترین
ریچارد رایت در ویکی‌پیدیا
چهارشنبه 23 مرداد 1387 08:36

یک ساعتی گذشته بود، صدای خندشون کل کافی شاپ پر کرده بود. هر از چند گاهی، نگاهی مملو از شکایت از میزهای کناری به طرفشون پرتاب می شد، ولی چه کسی اهمیت می داد. دیگه هیچ کس نمی پرسید پس چرا ندا نیامد. کافه خلوت تر شد، آرش سرشو بر گردوند، "لطفا سیگار نکشید" ، کاغذی که تازه جای خودشو روی دیوار پیدا کرده بود، خود نمایی می کرد. همینطور که آرش فندکشو تو دستش گرفته بود یاد عذرخواهی هفته ی پیش صاحب کافه افتاد. لبخند سردی روی صورتش داشت و جز خودش هیچکس نمی تونست این سردی رو حس کنه و مدام چشمش به در کشویی و فلزی کافه بود. یکی می رفت، یکی می اومد ولی هیچکس آشنا نبود.

یک ربع دیگه گذشت ، و طعم شیرین و تلخ هات چاکلت گلوشو زده بود. در به سختی باز شد، دم در دختری ایستاده بود و نگاهش را به اطراف می چرخاند ، از اونجایی که اون نشسته بود چیز زیادی مشخص نبود.  دختر قد متوسطی داشت، با چشمانی آبی و لبانی که سرخی شان او را یاد کسی می انداخت. نه، دیگر شک نداشت، او ندا بود ، با اینکه سه سال می گذشت چگونه می توانست احساس غرق شدنی که از چشمان او به درونش القا می شد را فراموش کند ؟

از جایش بلند شد، لبخندی زد و با دودلی دستانش را که در اختیارش نبودند را تکان داد. ندا به طرف دوستان آمد، هر چه نزدیکتر می آمد گرمایش بیشتر احساس می شد و نشاط و شوق که همیشه درونش جریان داشت گویی با آمدنش همه جا را به سرعت پر می کرد. عطرش دیوانه کننده بود. دیگر به سر میز رسیده بود، همه از جایشان بلند شدند. جایی برایش باز کردند ، جایی که دقیقا روبروی آرش بود. آرش همچنان لبخند می زد. ولی درونش چیز دیگری بود ، مثل کسی که تا چند لحظه دیگر غرق می شود و با زحمت دهانش را بیرون از آب نگاه داشته و ریه هایش تا نیمه پر از آب شده و نفس کشیدن برای دیگر ممکن نیست. او خود را در چشمان ندا می دید. هرگز تصویری به این زیبایی از خود ندیده بود. و خاطره ها یکی یکی مرور می شدند، قهقه ها بلندتر می شدند ولی در این میان اتفاقی افتاد که جز آرش هیچ کس نفهمید ، اتفاقی که هیچ وقت نمی خواست به آن فکر کند. در میان همه ی این نشاط ها و خنده ها و شور و شوق ها، در حالیکه ندا به آرش نگاه می کرد، به ناگاه قطرات اشکی از چشمان ندا جاری شد، و بعد از مکثی خیلی کوتاه،در حالیکه لبخند دروغینی به لب داشت،  دستمالی برداشت و چشمانش را پاک کرد و گفت همیشه چشمانش این موقع سال حساسیت دارند. ساعتی دیگر گذشت و هنگام خداحافظی بود که خیلی اتفاقی از زبان یکی از بچه ها فهمید که ندا سه ماه پیش ازدواج کرده.

جمعه 7 تير 1387 03:37

تا حالا چند بار چشمم خورده به تبلیغات همراه اول و منو تو فکر برده... وقتی بزرگ رو بیلبورد می خوندم :

هیچکس تنها نیست ...

من به این جمله اعتقاد دارم و باور دارم اگر همه به این جمله اعتقاد داشته باشن ، چقدر راحت تر می تونن ناراحتی ها و سختی هاشون رو پشت سر بذارن.

میلیاردها انسان قبل از ما زیسته اند ، بسیاری با ما در حال زندگی اند و بسیاری در آینده این زندگی را تجربه خواهند کرد. و هر کدام از ما در بین این همه انسان تجربیات مشترکی داشته ایم بدون اینکه بدانیم.

تا حالا شده مشکلی داشته باشی و فکر کنی این فقط مشکل توه ؟ تا حالا شده اینقدر عصبانی بشی که بخوای سرتو بکبونی به دیوار ؟ تا حالا شده به خودت بگی عجب زندگی مزخرفی داری ؟ تا حالا شده از بس تنهایی احساس مرگ کنی؟

آروم باش، همه مون همچنین حس هایی رو داشتیم  ولی اینقدر تسبت بهم بی اعتمادیم که هرگز باهم از غصه و تنهایی هامون نگفتیم ؟

نگران نباش ، همه این حس ها می گذره. دوباره روز می شه. دوباره آفتاب می شه.

بیا با هم،
به خورشید سلامی دوباره دهیم.
سه شنبه 20 فروردين 1387 09:24

وقتی در طول شبانگاه پر ستاره
مه پاییزی میخزد
و هوا مملو از مصیبت های ایام پیشین است

و در جایی که جغد شب با صدایی هولناک
آوازش را سر می دهد
در تاریکی جنگل در لجنزارها

آنها به پا می خیزند...

When through the starry night
the mists of autumn glide
the air is filled with tragedies of olden times

Where with a dreadful tone
a nightbird plays its song
in forest dark at moors they come to life...

Where At Night The Wood Grouse Plays
Empyrium

يكشنبه 11 فروردين 1387 06:55
مهدی

Our deepest fear is not that we are inadequate.
Our deepest fear is that we are powerful beyond measure.
It is our light, not our darkness, that most frightens us.
We ask ourselves, Who am I to be brilliant, gorgeous, talented, fabulous?
Actually, who are you not to be?
You are a child of God.
Your playing small doesn’t serve the world
There’s nothing enlightened about shrinking so that other people won’t feel insecure around you.
We are all meant to shine, as children do.
We were born to make manifest the glory of God that is within us.
It’s not just in some of us; it’s in everyone.
And as we let our own light shine
We unconsciously give other people permission to do the same
As we’re liberated from our own fear, our presence automatically liberates others.


Marianne Williamson
A Return to Love
دوشنبه 5 فروردين 1387 06:58
مهدی


The best proof of love is trust.

-Joyce Brothers
چهارشنبه 29 اسفند 1386 02:25

 و به سادگی
محو می شوم
محوی می شوی
محو می شود.

گاهی راه می روم
گاهی آواز می خوانم
و گاهی از موزه ی فراموشی بازدید می کنیم،
و گاهی چه زیباست اثر هایمان
چقدر شیرین ، چقدر تلخ
فراموش شدنی، فراموش ناشدنی
بوم رنگم را با تو شریک خواهم شد...

و گاهی در کوچه ی بودن
وقتی به تنهایی قدم می زنم
با تکه گچ کوچکی بر دیوارها خط می کشم.

و صداها، به چه سادگی در فضا می پیچند
و پژواک هایشان چه معصومانه بر بوم می نشینند،
و چه فراموش ناشدنی ، فراموش می شوند.

آری به همین سادگی محو می شوم،
آری به همین سادگی محو می شوی
و او نیز ...

ما از کوچه ی صداها، چه بی صدا، گیلاس چیدیم،
و وقتی کنجکاوانه به چشمان یکدیگر خیره شده بودیم،
چه حریصانه گیلاس ها را می بلعیدیم.
گرچه پژواک صداها هنوز می پیچد، ولی ما به سادگی در کوچه باغ گم می شویم،
و عاقبت اینگونه نوشتند، سرنوشت قایم موشک بازیه ساده و کودکانه مان را.

و چه ساده دروغ می پنداریم صداقت هایمان را،
و چه ساده باور می کنیم دروغ هایمان را.

این ساده گذشتن ها چه تلخ فراموش می شود.
زیباست...
شنبه 4 اسفند 1386 04:22

When you play,

            Play it cool ! 

شنبه 27 بهمن 1386 04:31

...
I'll laugh until my head comes off
...
I WILL SEE YOU  IN THE NEXT LIFE !
...
يكشنبه 9 دي 1386 04:35

در تاریکی صدای قدم هایش مانند له شدن سبزها ی مدفون شده در برف در ذهنم تکرار می شد، جنون بذر خود را همیشه جایی می کارد که اطمینان دارد که حاصل خیز خواهد بود، و جنون معصومیتش را دست خوش گردباد های زمستانی سرد و بی رحم کرد. آری ، جایی برای پنهان کردنشان نداشت و عشق او را از همیشه برهنه تر و آسیب پذیر تر کرده بود. و هر چقدر تنها تر می شد واقعیت ساختگی اش، واقعی تر به نظرش می رسید. گاهی شیرینی تفکر به مرگ او را راضی می کرد ، او خود را به جرم عشق محکوم به زجر کشیدن کرده بود و از جنون و آشفتگی چون مهمانی دردانه استقبال می کرد. معصومیت از دست رفته اش را با مراسمی آیینی دفن کرد و این تنها فراموشی بود که مانند مخدری او را از غم کشنده از دست رفته اش مصون می داشت. از آن به بعد بود که خود را در لانه ی موش های اتاقش زندانی کرد و هم صحبت کرم ها و ذهن خسته و بازنشسته اش شد ! شاید او جوان تر و لطیف تر از آن بود که با پاهای برهنه تمام مسیر را از میان صخره های پوشیده از برف طی کند. شاید ساده تر از آن بود محو رنگین کمان و فرشته های خیالی میان راه نشود، و شاید عاشق تر از آن بود برای گرم شدن جنگل را به آتش کشد. ولی باید می رفت و را از میان تمام غم های بشری می گذشت، راهی که هیچ کس از آن برنگشته بود. و اکنون که او نیست صدای قدم هایش در ذهنم می پیچد و گاهی از خود شرم دارم که می اندیشم من هیچگاه جرات پیمودن مسیر را نکردم، با این که می دانم مسیر برای هرکس متفاوت خواهد بود مانند درکی که هرکس از بازتاب آیینه دارد !
سه شنبه 4 دي 1386 04:42
مهدی

همیشه فقط یکبار اتفاق می افتد
و فقط می توانم یکبار انتخاب کنم
و وقتی گذشت ، آن را باید با تشریفات در گورستان خاطرات و دوراهی ِ انتخاب هایم دفن کنم.
آری همیشه فقط یک فرصت است و هیچگاه تکرار نمی شود
و حتی زیباترین لحظه ها هم نمی توانند جایگزین معمولی ترین لحظه ها شوند ...
هچنان گل ها که هیچکدام نمی توانند جایگزین دیگری شوند
من اینبار شنیدم... با صدای بلند شنیدم... همه آن چیزهایی را شنیدم که حتی از تفکر به آنها نیز تردید داشتم
و همیشه این تردید است که مانند معشوقه ای متزور مرا به تباهی می کشاند...
آری تردید با من زاده شد !

کاش همه ی چیز هایی که مبنای سعی و تلاش دیگران برای زندگی کردن و بدست آوردن را تشکیل میدهد ، در نظر من آنقدر ناچیز و حقیر نبودند
و کاش من که فارغ از غم های حقیقی در برابر ذهنم صف کشیدم ، شعارهای مسخره نمی دادم...

گاهی سرگرم میشوم و وقتی که نیستم ،شعار می دهم و آنگاه است که نفرت مرا فرا می گیرد
نفرت از خویشتن بیگانه ، نفرت از همه ی غم هایی که برای من نیست، نفرت از همه عشق هایی که از خود دریغ کردم و نفرت از شعارهایی که ذهنم را از آنها انباشتم...

و دیوار را خودم خواهم شکست و پرده ها را خواهم درید ... آجری را سالم نخواهم گذاشت
و برهنه در برابر همگان خواهم ایستاد ، محکم و استوار ، و مستقیم پیش خواهم رفت
به همان جدیت ، آری به همان جدیت کودکی ام در هنگام بازی ، ...

کل بازدید ها: 11671
بازدید های امروز: 6
بازدید های دیروز: 0
بازدید های هفته: 22
بازدید های ماه: 215